X
تبلیغات
رایتل

وقتی شهرداررامسربه مکه رفت وقدرت الله خان آمد .../هوشنگ امیدی

چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 13:15


وقتی شهرداررامسربه مکه رفت وقدرت الله خان آمد .../هوشنگ امیدی

هوشنگ امیدی روزنامه نگاروکارشناس هنرهای نمایشی

وقتی شهرداررامسربه مکه رفت وقدرت الله خان آمد ...

تقصیرما نیست که روی حرفهایمان نمی مانیم

ما برزمینی زندگی می کنیم که روزی دوبارخودش را دورمی زند ...

مقدمه :

اکنون که می نویسم دلم آتش گرفته وخودداری ازاشک ریختن ، چندان برایم آسان نیست. بغض راه گلویم را بسته واشک برچشمانم سایه افکنده وآشوبی درونم را متلاطم کرده که آنسویش ناپیداست.

شما که غریبه نیستید! پس بی پرده سخن می گویم. من نیزیکی ازخود شماها هستم که درسایه دولت جمهوری اسلامی وپرچمی که اسم اعظم خدا زینت بخش آن شده ، دراین خاک پاک زندگی می کنم. بیش ازسه دهه ازخدا زندگی سالم وبدون منت به روزی گرفته ودرحالی بنا گوش سفید کرده که دارای یک فرزند 5 ساله دخترهستم. خالی ازلطف نیست که بدانید مانند خیلی ازجوانان تحصیل کرده ، یا جویای شغل ثابت بوده ویا درصدد راه اندازی یک حرفه هستم تا بتوانم ازپس زندگی مستاجری ومخارج آن برآییم. متاسفانه به هرجا هم که روکرده ، همه با گفتن شرمنده ام کاری ازما ساخته نیست،  ولی برای تو وهمه جوانان دعا می کنیم؛ روبه روشده ام که این نیزدردی ازدردهای بی شمارمن وامثال مرا درمان نخواهد کرد!!!

بماند. با این حال خیلی ازشهروندان محترم رامسروتنکابن تا حدودی اینجانب (هوشنگ امیدی) را به عنوان یک روزنامه نگاروهنرمند تئاترمی شناسند که دراین منطقه به اتفاق همسرش مشغول فعالیت رسانه ای وهنری هست. با توجه به همین اوضاع همواره مورد عنایت جمع زیادی ازمردم وحتی برخی مسئولان اداری واقع شده که ازاین بابت بی نهایت ازهمه آنها قدردانی می شود.

واما داستان ، وقتی شهرداررامسربه مکه رفت وقدرت الله خان آمد ...

سکانس یک/ روز/ داخلی / ساعت 10 صبح / دفترشهردار رامسر:

... دریکی ازهمین روزهای خدا که به عظمت خویش فرصت نفس کشیدن را ارزانی همه ما کرده ومی کند ازآنجایی که به خاطرحمله مغزی وتشنج دچارآسیب شده وبه همین دلیل کمتردرمجالس ومحافل مطبوعاتی وخبری حاضرشده ، به قصد دادخواهی وحمایت نزد شهردارمحترم رامسر(نصرت الله کوزه گر) رفته وصادقانه شرح حال خویش را برای اوبازگوکرده وتقاضا داشتم ، یکی ازمغازه های پلاژشهرداری رامسررا که محل زباله وکثافتکاری برخی از... بود به رسم اجاره جهت راه اندازی یک شغل (فست فود) دراختیاراینجانب بگذارند. خوشبختانه شهردارمحترم ضمن احساس همدردی ؛ با خواسته اینجانب موافقت کرده وبه صورت چهره به چهره درحضورمدیرروابط عمومی شهرداری ویکی ازهمکاران رسانه ای به مدیرپلاژشهرداری دستوردادند، مغازه مذکورتا انجام مقرارت اداری وتنظیم قررداد وهماهنگی با شورای شهر، بدون فوت وقت ودریافت وجه دراختیاراینجانب قراربگیرد. به دنبال آن مدیریت پلاژهم به رسم ادب، چشم گفتند ومن نیزبه رسم قدردانی برصورت اوبوسه زدم ودرحالی ازیکدیگر جدا شدیم که مدیرپلاژبرحسب دستورشهرداروتعهد اخلاقی مقید شده بودند امکانات اولیه آب، برق وگاز را برای مغازه مذکورتامین کنند.

سکانس دوم / روز/ خارجی/ ساعت 3 بعدازظهر/ پلاژشهرداری رامسر:

با توجه به دستورشهرداروابرازخرسندی وهمدردی ایشان ، ضمن اینکه وسایل مورد نیازکسب وکارِفست فود خریداری شد ، پیش ازآوردن وسایل به اتفاق خانواده به محل پلاژشهرداری رامسررفته ودرحضورمدیریت پلاژاقدام به نظافت وشستشوی مغازه کردیم. این درحالی بود که فضای داخلی مغازه آکنده اززباله ، تعفن وبوی نامطبوع بود وبه اجبارباید برای رفع آن ازمواد شیمیایی وپاک کننده های قوی استفاده می شد که دراینجا خدای احد وواحد ومدیریت پلاژخود نیزشاهد بودند که با چه رنج وعذابی مغازه یاد شده را نظافت کردیم.

سکانس سوم/ روز/ خارجی/ ساعت 11 صبح / پلاژشهرداری رامسر:

نظافت مغازه به اتمام رسیده ودرحال خشک کردن شیشه های سکوریت آن بودم که جوانِ رشید اندامی بردرگاهِ درایستاد. بی آنکه سلام کند، گفت:« آقا شما اینجا می خواید ساندویچی راه بندازید!؟»

نگاهش کردم وگفتم: « انشالله اگه خدا بخواد!»

جوان گفت: « با اجازه کی ؟! » ومن گفتم با اجازه شهردارومدیریت پلاژ.

جوان با حالتی ازخود مطمئن گفت:«من مشایی هستم. بعد ازچند سال دوری وغربت به شهرخودم برگشتم ومی خوام اینجا کارکنم ، کلی هم خرج دکوراسیون مغازه ام کردم ، بنابراین حتی اگه شهردارویا مدیرپلاژهم اجازه بِدن که شما اینجا ساندویچی ویا فست فود ، راه بیندازی من یکی اجازه نمی دم!!»

ولی شغل شما که کافی شاپه وبا رِنجِ کاری من فرق داره، پس جای اعتراضی باقی نیست.؟! این را من گفتم.

به دنبال آن جوان گفت: « من با تو مشکلی ندارم وطرفِ حساب من شهرداری ومدیریت پلاژاست.»

سکانس چهارم / روز/داخلی/ ساعت 10 صبح / شهرداری رامسر:

ازآنجایی که احساس می شد با قدرتی بالاترازمقام شهردارشهررامسروشهرداری روبرو شده باشم برای اینکه مشکلی پیش نیاید درراستای قانون به دفترمدیریت پلاژهای شهرداری رامسرمراجعه کرده وآنجا اعلام داشتم: «شخصی مشایی نام» که درمحل پلاژشهرداری درصنف کافی شاپ فعالیت دارند ظاهرا قصد دارند ازفعالیت من جلوگیری کنند ، چه باید کرد ؟؟!!

مدیریت پلاژضمن بررسی نوع فعالیت وی، وطرح موضوع درحضورناظرپلاژ«آقای مولایی کار»اعلام داشتند که جوازوپروانه فعالیت (مشایی) فقط کافی شاپ است ونباید معترض باشد. علاوه براین برای حل مشکل ومشورت با شهردار به دفتروی رفتند ، پس ازحضورمجددا خطاب به اینجانب یاد آورشدند ضمن احترام به طرف مقابل ، بدون هیچ گونه درگیری کارخود م را با خونسردی کامل آغازکنم واجازه ندهم که درمحیط پلاژتنش به وجود بیاید.

سکانس پنجم/ روز/ خارجی/ ساعت 3 بعدازظهر/ پلاژشهرداری رامسر:

براساس هماهنگی های به عمل آمده وبا دستورمستقیم شهردارومدیریت پلاژ، اقدام به انجام کارهای اولیه جهت راه اندازی مغازه آن هم تنها با آوردن یک دستگاه چیپس سازکردم که درهمین اثنا اتومبیلِ رفع سد معبرشهرداری جلوی مغازه توقف کرد وسرنشینان آن که ازدوستان وهنرمندان شهرهم بودند پیاده شده وبا تبسمی برلب گفتند:« به ما زنگ زدند که یک نفربه اتفاق همسرش دراقدامی غیرقانونی وارد یکی ازمغازه های پلاژشده وقصد دارد فعالیت اقتصادی بکند. ضمن اینکه مانع کاراو می شوید مجبورش کنید که خیلی سریع مغازه را تخلیه کند ووسایلش را بیرون بریزید، اما الآن که با شما روبرو شدیم نمی دونیم چی بگیم وچکاربکنیم!!! »

با خنده وتعجب پرسیدم چه کسی به شما تلفن کرد وچنین حرف عجیبی را که به عقل جن هم نمی رسد به زبان آورد؟؟!»

مامورشهرداری با احترام گفت:«ما قبل ازاینکه مامورشهرداری باشیم دوست وهمکارهستیم. راستشوبخوایی مدیردرآمد شهرداری رامسردستورداده چون هنوزقراردادی میان شما وشهرداری منعقد نشده براین اساس کارشما غیرقانونی است وباید مغازه را خیلی سریع تخلیه کنید!!!»

احساس کردم اشتباهی پیش آمده پس به مدیرپلاژتلفن کردم وازاوخواستم که تشریف بیاورند تا مشکل را با درایت خود مدیریت کند، اما بخاطرحضوردرمراسم ختم نتوانست درمحل دعوا حاضرشود ، بنابراین بیش از3 ساعت مکالمه تلفنی که با وی ویکی ازاعضای فعال ودرد آشنای شورای اسلامی شهررامسر، داشتم بازهم نتوانستیم به نتیجه ای برسم وحرف شهردارشهررامسررا به کرسی بنشانم. درنتیجه به خاطر اینکه حرف شهرداربه زمین نیافتد وشهید نشود، تلفنی ازمدیریت پلاژشهرداری رامسر(غلامی) سوال کردم: « وقتی شهرداربه شما که مدیرپلاژهستید به طورمستقیم دستوردادند ، مغازه یاد شده دراختیارمن قرارگیرد دیگرچه قدرتی می تواند بالاترازقدرت مدیریت شهری این شهرباشد که مانع انجام این دستوربشود؛ که البته دستورشهردارازسرلطف وجانب انصاف بوده است.»

مدیرپلاژدرحالی که حرفش را مزه مزه می کرد، گفت: «ظاهرا شهردار قبل ازاینکه به سفرحج مشرف   بشوند به مسئول درآمد شهرداری تلفنی خبرمی دهند که ازفعالیت امیدی درپلاژشهرداری جلوگیری شود واین رو من الآن متوجه شدم!!!»

ازاوسوال کردم واقعا شما به این حرف ایمان دارید وقبول می کنید ، شهرداررامسردرحالی که شما مدیرپلاژهستید دراقدامی غیرقابل باورآن هم پیش ازسفرحج ، شبانه به مسئول درآمد شهرداری ، تلفن بکند و شخصا بگوید مانع کارامیدی شوید مگرمن منافق ویا اسرائیلی بودم که با من این چنین رفتارمی کنید؟؟؟؟!!!!»

مدیرپلاژشهرداری رامسرگفت: «اتفاقا این سوالی است که شهردارباید پاسخگو باشند . زیرا اگرمن مدیر پلاژهستم وبرحسب دستوروی یک باب مغازه دراختیارشما گذاشتم دیگرچه نیازی بود که شبانه به مدیر«درآمد شهرداری»، تلفنی دستوربدهند که مغازه امیدی تخلیه شود ، خوب همین دوکلام حرف را هم می شد ازطریق تلفن به خود من بگویند؟؟؟؟!!!! ... اما نمی دانم چرا این کاررا انجام ندادند!!!!!»

سکانس ششم/ شب خارجی/ ساعت 9 / پلاژشهرداری رامسر:

واما این منم هوشنگ امیدی ، خبرنگارشهررامسرکه ناجوانمردانه گرفتارطبع بی وفایی آدمی شده بودم. واین من بودم که میان راست ودروغ شهردار، جانشین شهردار، مدیرپلاژشهرداری ، مدیردرآمد شهرداری وعضومحترم شورای شهر، سرگردان مانده بودم وبا دردستان داشتن وسایل خریداری شده درحالیکه درداخل مغازه مستقرشده بودم ، راه پس وپیش نداشتم!!! پس عاجزانه تقاضا کردم ، التماس کردم که اجازه بدهید این دوروزتعطیلی پیش رو، را کارکنم بالاخره شهردارازسفربرمی گردد وقرارنبوده ونیست که درسرزمین عربها بماند، آنوقت اگرصلاح دراین بود که درهمین جا به فعالیت خود ادامه دهم فبها ، واگرهم صلاح نبود دراسرع وقت مغازه را تخلیه خواهم کرد. به یکی ازاعضای شورای شهرهم زنگ زدم ودرحالیکه بغض گلیم را می فشرد خودم را کنترل کرده وازاوکه با مشکلات زندگی ام آشنا بود تقاضا حمایت کردم اما متاسفانه تلاش اونیزبی نتیجه بود وآن «قدرت پنهانی» که باعث شده بود «قدرت الله خان شاهمنصوری» درروزتعطیل ازخانه بیرون بیاید،  کارخودش را با بدترین شکل ممکن به انجام رساند وپرسنل شهرداری یک صدا دردفاع ازیک نفر، اجازه ندادند اینجانب برای مدت دوروزدرکناردیگران ، کاسبی کوتاه مدتی داشته باشم واین است حکایت مسئولان خوش غیرت این شهرکه با افتخاراعلام می کنند ، سال 91 شهرستان رامسر با سال های قبلِ آن فرق دارد. گویا قراربود دراین سال نه شهرداری را به اتهام اختلاس میلیاردی بازداشت کنند ونه کارمندی را به اتهام شراکت دراختلاس ازاتاقش جابجا کنند!!! آری دراین سال قراراست هزینه ساخت جاده دوطبقه رامسربه نور، درطول 10 کیلومترخلاصه شده وتنها طرح کنارگذرساحلی به اجرا برسد که این ازنان شب برای جوانان بیکاراین شهروخانواده های آنان واجب تراست!!!

سکانس پایانی/ شب/ داخلی/:

پاسی ازشب گذشته ومن وهمسرم حال خوشی نداریم. حال وروزمان آن چنان است که گویی دراقدامی نابرابرشکست را تجربه کرده وهریک بی نفس گوشه ای تکیه داده ایم! حرفمان نمی آید. ومن به این زمانه می اندیشم که رشته های هم بستگی درآن فروگسسته وشعارها وباورهای اعتقادی دوگانه شده ورنگ باخته اند. وبه رفتارجانشین شهرداررامسر«قدرت الله خان شاهمنصوری» می اندیشم آنجا که دستوروتعهد اخلاقی شهردارشهررامسر، را نادیده گرفته وپیروزمندانه...

رامسرنیوز:

با عرض پوزش بقیه نوشته های آقای امیدی را فعلا منتشر نمی کنیم.

نظرات (2)
جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:00
دوست عزیز جناب امیدی فکر میکنم هرکسی یک طرفه به قاضی بره حتما راضی میگردی.نیازی نیست توجه شمارو به رسالت شغل مقدس روزنامه نگاری جلب کنم که انسانی به نام احمد زید آبادی هست و نیست و زرو زور و نان و آب و جان راحت را به شرف و آبرو و عزت خود نفروخت و با عزت نفس و مناعت طبع به شرف آل قلم مشهور شد.انگار در دایره المعارف و فرهنگ لغات ما افشا گری با توهین و آبروریزی مترادف شده که شما دوست بزرگوارم خیلی راحت با نام بردن از اشخاص و متهم کردن آنان میخواهید به رسالت خود عمل کنید.شکی نیست دراین وانفسا فشار اقتصادی چقدر شکننده خواهد بود و من معتقدم هیچ چیز اسف بارتر از دست خالی ماندن و شرمنده زن و بچه شدن نیست که خود به شخصه بارها با پوست و گوشت و استخوانم آن را حس کردم.دوس عزیزم تمام مشکلاتی که گریبانگیر ما میشود ناشی از نا آگاهی است.کاش هنگامیکه شما آن جوان به ظاهر حق به جانب و طلبکار را میدیدی با هوشمندی و یا صمیمانه متن قراردادش با شهرداری محترم را از او میگرفتی و میخواندی و بعد اینچنین بی پروا به اعتبار و شخصیت آدمها می تاختی.بگذار کمی صراحت لهجه به خرج دهم بگذار بی پرده بگویم آنچه شما را اکنون به واکنش و جبهه گیری واداشته مسائل شخصی و منافع شخصیتان بوده والا این شهر و این ارگان محترم مدتهاست که درگیر مشکلات مختلف است.دوست من زمانی که میادین شهر بدون هیچ توجیه علمی و منطقی به چهارراه تبدیل شد شما به عنوان روزنامه نگار و متعهد به رسالت خویش کجا بودی؟زمانی که تمام پروژه های عمرانی شهر دست شرکتهای غیر بومی بود و بچه های کاردان و کاربلد و متخصص شهر بیکار شما کجا بودی؟شهرداری که با سونامی مواجه شد شما کجا بودی؟مومن خدا بزرگترین و مهم ترین ارگان در تمام دنیا شهرداری ها محسوب میشوند که متاسفانه شهرداری ما آشفته بازاری است که ......بگذریم .برای خودم و شما آرزو میکنم بیطرفانه و خالی از هرگونه منفعت طلبی به واقع به مسائل و مشکلات بنگریم.کاش با آگاهی و مستند به ادعاهام صحه بگذاریم.کاش ادعای محق یک جوان که او هم مثل شما دارای خانواده و سرپرست خانوار است را با تمام حقیقتش میدیدی نه اینکه شمشیر از رو ببندی و کمر به تخریب دیگران ببندی.دوست من وظیفه و تعهد شما به عنوان یک هنرمند و روزنامه نگار ستودنی است اگر بی غرض بدون منفعت طلبی شخصی و از روی حقیقت باشد.در پناه مزدای جان باشید
امتیاز: 0 0
جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 00:50
خبرنگار متعهدی که درسایه دولت جمهوری اسلامی زندگی میکنید در استخدام کلماتتان کمی دقت بیشتری بفرماییدو مدرکی را که ازاختلاس میلیاردی قدرت پنهان مورد نظرشما در دست دارید را درهمین وبلاگ افشا کنید تا دعای خیر مردم فهیم رامسر بدرقه راهتان و آینده روشنتان باشد . برایتان آرزوی بلوغ دارم.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد